خرید بک لینک

درباره سایت

ششم اسفند97

امکانات وب

خدا همان گنجشكیست كه صبح ها برايت ميخواند
و نوری که بر تو میتابد و هوایی که نفس میکشی و هرقدمی که برمیداری
و خدا در جمله‌ی " عجب شانسی آوردم " است..

.

3273

.

»»یعنی میاد یه روزی که شبا خوب‌بخوابم که هی از جا نپرم...هی پسرک دست نکنه تو موهامو بچرخونه‌و‌گره نخوره و از درد نپرم..که هی تا چشمام میاد گرم بشه نگه آب می خوام...و این بی خوابیا ریشه از قدیم داره..مادرشدن چندین برابر تشدیدش کرد....!!!

برچسب: نویسنده: دانیال شریفی تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 18:45

روزا همینطور میگذرههمینجور احساس یأسی که باهامه بی حوصلگی که باهامهمادرر ناکافی بودنی که باهامه و خشم و فریاد و‌ناشکری که سر این دو‌طفل معصوم آوار میشهگاهی میگم خیلی شیطنت می کنن و حقشونه و مگه من رباتم و گاهی میگم حق ندارمدگاهی تا این حد باهاشون تند برخورد کنم و باید مدیریت بهتری داشته باشم..و ناراحتی...استرس...دلشوره و بغضی که گاهی با دیدن یه عکس...یه‌نوشته میشکنه...از ۱۸دی...از وقتی نت ها وصل شد...کاش می شد بویِ بهبود ز اوضاع جهان شنید...افسوس...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال شریفی تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 18:45

3277

• رفتم آرشیو شهریور ۱۴۰۲ رو‌خوندم...چقد غم...چه‌روزای سختی... •• دلم‌می‌خواد یه تفنگ ساچمه ای بی خطررر داشته بودم هرکی سرفه کرد و جلو دهنشو‌ نگرفت شلیک کنم بهش! •••حقیقتا وقتی ماشین در خونه گذاشته و در ظاهر بی تفاوت از خونه بیرون میام و سوار اسنپ می شم می خوام خودمو‌تکه تکه کنم !!! •••• خانه تکانی از رگ‌ گردن هم نزدیک تر شده ولی سوال اینست آیا به خانه های بالای‌ یک بچه هم‌تعلق می گیرد یا نه؟!

برچسب: نویسنده: دانیال شریفی تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 18:45

شماره ۴ خونه ی ما یا همون فسقلیِ شماره ی ۲از صبح زود بیدارباش زد... دیشب دیر خوابید و خوشحال بودم که در روز جاری صبح حداقل تا ساعت ۱۰ می خوابه و میتونم اساسی کتاب بخونم قرآن بخونم و به کارای آشپزخونه برسم!ولی همه ی اینا یه پیشنهاد بود برای مغزم...چون بیدار شد و...سناریوهای مغزم تبدیل شد به دو ماشین لباس شستن و پهن کردنش...و بعد اگر اجازه بفرماین سرامیکا رو تمیز کنم...البته که فعلا در این مرحله هستم: غذا نمی خوام، بیسِکِت(بیسکوییت)می خوام،آب نمی خوام،شربت می خوام و ادامه دارد !!!صدای بابک جهانبخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال شریفی تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 18:45

رفتن های یهویی دیدمو نسبت به زندگی خیلی تغییر دادهسعی میکنم کمتر سخت بگیرم..بیشتر مهربون باشم..شهریورِ پارسال که آقاجون(پدرِ همسرم)همین مدت اخیر که دوتا اقوام در فاصله دو روز..سن بالایی نداشتن..بزرگترین بچشون ۳۲ ساله و ۳۴_۳۵ ساله بودنهمین جمعه ی دو هفته پیش رفتم دیدنشون و موقع خداحافظی دستشو گرفتم گفت دعام کنین..تا خود خونه اشک ریختم و...جمعه ی پیش ساعت ۷شب..نبود دیگه..تو بغل دخترش تموم کرد...جز مهربونی و خوشرویی ازش ندیده بودم...و بقولی زندگی پر از خدا حافظی های غیر منتظرست..باهم مهربون باشیم..برچسبها: فامیل ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال شریفی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:04


اینجا منم
از پس یک دنیای رنگی ک گاهی...فقط گاهی سیاه و سفید میبینمش
گاهی هرچه هست رنگ می بازد برایم
خود نقاش زندگی ام خواهم شد بلاخره روزی..جایی
.....
و در مهرِ سنه ی 1393 شدم نقاش زندگی دو نفره مان..
.....
از تیرِ1386 بلاگفا دفترخاطراتِ مجازی من شد .

کانال ها در ایتا:
mipazam@
manozndegi@

برچسب: نویسنده: دانیال شریفی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:04

یکی دو روز تنهایی کامل میخوام

دراز بکشم

گوشیم و یه کتاب کنارم باشه

یه خوراکی که ضعف نکنم..

ولی خب نمیشه...نمیشه :(

قبل از همه ی این ها مادرِ دو طفل هستم !!

برچسب: نویسنده: دانیال شریفی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:04

دیشب مربیشون پیام داد :

با سلام
خانواده های عزیز فردا سه شنبه
روز جهانی پیژامه است
به همین مناسب فردا نوآموزان میتوانند با لباس راحتی یا پیژامه(تیشرت و لباس آستین دار و شلوار راحتی بلند) در مرکز حاضر شوند.
سپاس از همراهی شما

نمُردم و روز پیژامه هم به چشم دیدم !!

شما چی دیده بودین؟


برچسبها: پسراولی ❤️

برچسب: نویسنده: دانیال شریفی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:29

در وصفِ امروز همین کهپسرکوچیکه در فر را باز کرد و توی در وایساد و قابلمه قرمه سبزی رو اجاق رو کج کرد و نصف بیشتر خورشی که ناهارمون باشه رو تو اجاق خالی کرد..تلفن بیسیم رو برداشت و کوبوند تو بینی داداششو بماند کارای دیگه...پسر بزرگه با بابا رفت خونشون دوساعتی و برگردهبابا اصرار داشت هوا دلگیره منم همراشون برمولی نمیخواستم..کنج خونه و صدای بارون و پسردومی که داره خوابش میبره و بوی سوپ جویی که تازه گذاشتم روی اجاقمرا بس..از دیشب بی وقفه بارون میاد..برای یه شهر کویری که خیلی کم بارونمیاد از پارسال و این یک ماهه واقعا نعمت بزرگیه..خدایا شکرت.. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال شریفی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:29

چقد میخوام براتون کامنت بذارم و کامنتا رو جواب بدم و چقددددد دلممیخواست بلاگفا آپشنی داشت که می شد براتون ویس بفرستم بجای تایپ کردن!

همین قدر خسته !

برچسب: نویسنده: دانیال شریفی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:29


اینجا منم
از پس یک دنیای رنگی ک گاهی...فقط گاهی سیاه و سفید میبینمش
گاهی هرچه هست رنگ می بازد برایم
خود نقاش زندگی ام خواهم شد بلاخره روزی..جایی
.....
و در مهرِ سنه ی 1393 شدم نقاش زندگی دو نفره مان..
.....
از تیرِ1386 بلاگفا دفترخاطراتِ مجازی من شد .

برچسب: نویسنده: دانیال شریفی تاريخ: دوشنبه 7 اسفند 1402 ساعت: 1:57

میگفت

یکی از دانش آموزاش گفته عید با مامانم میریم عُمان کریستین رونالدو رو از نزدیک ببینم..

هفته پیش هم یکی دیگه از دانش آموزاش بعد دو هفته غیبت از آمریکا اومده..چرا؟ چون باید دوهفته میرفتن به خونشون سر میزدن و... تا برا اقامتشون مشکلی پیش نیاد ! همین

:))


برچسبها: متفرقه

برچسب: نویسنده: دانیال شریفی تاريخ: دوشنبه 7 اسفند 1402 ساعت: 1:57

دیروزدر یه اقدام یهویی مامان و بابا رو برداشتیم و رفتیم اصفهانفقط 8ساعت اونجا بودیمولی تو همین 8ساعت تندتند کلی گشتیم..خوش گذشت..همین که همسر روزِ پدر و اولین روزِ پدری که باباش نیست..از شهر دور باشه..همین که مامان و بابا خصوصا بابا بعد از مدت خیلی طولانی از شهر خودمون و حال و هواش بیرون اومد...و حالِ خودم..بهترم ..خیلی..و خداروشکر دوتا فسقلا یاری کردن تو این سرعت عمل!و چه خوب که دیروز اصفهان بارون نیومده :))و چقدر از خودم راضی ام که مثل قبل سخت نمیگیرم و از تصمیم یهویی فراری نیستم..برچسبها: ما4نفر, خانواده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال شریفی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 17:03


اینجا منم
از پس یک دنیای رنگی ک گاهی...فقط گاهی سیاه و سفید میبینمش
گاهی هرچه هست رنگ می بازد برایم
خود نقاش زندگی ام خواهم شد بلاخره روزی..جایی
.....
و در مهرِ سنه ی 1393 شدم نقاش زندگی دو نفره مان..

برچسب: نویسنده: دانیال شریفی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 17:03

دیروز موقع بارون گوشه ی حیاط همون سمتی که ناودان هست نم داده و گوشه سقف پارکینگ هم...باباش داشت برام تعریف میکرد..پسراولی با یه چهره گرفته و چشمایی ک داشت برقی می شد از اشک..آروم اومد پیشم و گفتمامان نکنه من کوچولو بودم چیزی پرت کردم به سقف پارکینگ و حالا خراب شده؟گفتم چی باز همینو تکرار کرد...من و باباش باش حرف زدیم که نه و اصلا اینجور نیست و....و چقدررررر ناراحت شدم از خودمون...که کجا..چطور باهاش رفتار کردیم که خودشو مقصر خرابی خونه می دونه...;((برچسبها: پسراولی ❤ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال شریفی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 17:03

صفحه بندی