13تیر - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 14:36
در این غروبِ جمعه ی 13 تیر میدونی از ته دل چی مخوام.. که یه دوست بود که جای خواهر نداشته ام زنگ میزد کلی فحش میداد بهم(از فحشایی که از روی دوست داشتنه ها نه واقعی) دلم باز می شد.. اصن یهو سورپرایزم میکرد..با یه جوراب اصن..با یه چیپس.. ولی خب متاسفانه
20تیر - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 14:36
چقدر بده که تاریخ و زمان وبلاگم به همریخته هست و بالای هرپست باید تاریخ بزنم! حس خوبی ندارم این روزها می نویسم تا یادم نرود.. تا اگر حالم بهتر شد یادم بیاید.. و شاید بخندم..شاید حسرت بخورم ک میتوانستم کاری کنم و نکردم!
29تیر - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 14:36
روزی چندین و چند دفه در یخچالو باز میکنی و محکم میکوبی به لباسشویی ک کنارشه.. لباسشویی خط برداشته اعصابِ منم دعوات میکنم گاهی داد میکشم سرت میای دستامو میگیری صورتمو میبوسی و من می مونم و شرمندگی از تو و عذاب وجدانی ک برام می مونه هفته پیش از تخت اف
یکم مرداد - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 14:36
اینجا منماز پس یک دنیای رنگی ک گاهی...فقط گاهی سیاه و سفید میبینمشگاهی هرچه هست رنگ می بازد برایمخود نقاش زندگی ام خواهم شد بلاخره روزی..جایی.....و در مهرِ سنه ی 1393 شدم نقاش زندگی دو نفره مان..
هشتم مرداد - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 14:36
میگه من درک نمیکنم چرا باید عکس یا متن بذارن که چی بشه حالا عکس گذاشتن و نوشتن خب چطور میشه میگم یادگاری میمونه یه جورایی دفترخاطراته میگه درک نمیکنم با طرز فکرم..خب بذاریم چندتا هم دیدن اونوقت چی میشه.. .... همسرم..نظرش درباره اینستاگرام..و شاید کان
30 مرداد - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 14:36
اینجا منماز پس یک دنیای رنگی ک گاهی...فقط گاهی سیاه و سفید میبینمشگاهی هرچه هست رنگ می بازد برایمخود نقاش زندگی ام خواهم شد بلاخره روزی..جایی.....و در مهرِ سنه ی 1393 شدم نقاش زندگی دو نفره مان..
امروز 15آذر - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 14:36
30 مرداد پست قبلی رو که مینوشتم نمیدونستم که روزگار چقد چرخ میخوره و چه درد و داغ هایی رو قراره به دل ما..کل فامیل بذاره عمه..شوهرعمه..بابابزرگ خوبم.. عمه ی مامان..شوهرعمه ی بابا خدا..کرونا.. میبره پیش خودش.. و آخ از اشک های من که هیچ جور تمومی نداره.. چقدرررر دلم برا سه نفرشون تنگه.. آخ آخ
23 فروردین 98/به وقتِ 475 روزگیت - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 13:18
امروز مادرِ خوبی نبودمحسابی غر زدمسرش داد زدمحتی یه دونه یا دو دونه فحش هم دادم بهشوقتی دو دفه سطل آشغال رو انداخت وسط آشپزخونهحتی الکی گفتم غذا نخوردی ک نخوردی..گشنه بمونبا اینکه از صبح چندین دفه بوسم کردخودشو انداخت تو بغلموقتی نگام میکرد می خندیدامروز خوب نبودم براشو وقتی بیدار شد باید جبران کنم ...
1بهمن - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 4:32
تولد بابا مبارک. و اما پسرکدیروز خودش شیشه رو آورده داده دستم میگمه بووو بووو و این یعنی آب بریز برامدیگه مستقل راه میره و چنان ذوقی می کنه و خودشو میندازه تو بغلم..داری بزرگ میشی..نکنه خوب مادری نکنم برات..نکنه این روزاتو یادم بره..عشق کوچولوی من
25بهمن98 - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 4:32
روز ولنتاین و زن و مادر و ازین صوبتا باید شاد بود و انرژی منفی نداد!!! وولی باید اینو بگم.. تا بحال قبیله ی وحشیا رو دیدین؟! تا بحال گروهی از الاغا رو دیدین که فقط جفتک میندازن؟!اگه ندیدین بیاین همسایه طبقه بالایی مارو ببینین! لعنت خدا و کائنات بر همشون.. حیوان های آپارتمان نشینِ لعنتی!!!الان ساعت 9...
27بهمن - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 4:32
چه خوب که کانال تلگرامی دارم و اونجا تندتند می نویسم و گاهی هوس نوشتن اینجا هم که به سرم بیاید از اونجا کپی می کنم ک اینجا هم میذارم..مثل پست قبلی..دیروز به این فکر می کردم که دو ساله به واسطه ی پسرک..گنج زندگی ام..مرا مادر می خوانند..و چه مسئولیت بزرگیخدا کند برایت بهترین باشم..بهترین مادر برای تو ...
29بهمن..سه شنبه - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 4:32
ساعت 7 نوبت دکترِ پسرک هستپس فردا مهمان دارم برای شامو در حالی که رفت و آمدِ بی حاصل به تلگرام و واتساپ و اینستاگرام دارم به پس فردا فکر می کنم و اینکه سالاد رو چه جوری درست کنم..
اول اسفند - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 4:32
امروز چندین دفه ب خودم لعنت فرستادم واسه قبول مهمونی امشبزیرا پسرکی دارم که نذاشت شب تا صبح بخوابمو صبح زود راه افتاد و چسبیده ب من فقط نق فقط گریه فقط سوهان روح و اعصاب..اشکمو در آورد..هنوز پخت غذا مونده..! هووف
5اسفند - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 4:32
7تا لیمو عمانی دادم بهش بازی کنهالان 4تاش اینجاساون 3تاش کی و کجا در کدام نقطه ی نهانِ آشپزخانه پیدا بشه خدا میدونه !#پسرکم
5اسفند..14ماهه و 3روزه - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 4:32
فکر کنم از اون پسرایی باشه که کارای خونه رو انجام بده و کمک دستم باشه!موقع آشپزی دوس داره بغلش کنم..لباشو غنچه میکنه و خیره خیره به آشپزی کردنم نگاه میکنه و بعد از یکی دو دقیقه مرتب پشت سرهم میگه: پوگوبو بوگوپو ..شاید سوال میپرسه درباره ی نحوه ی پخت..شایدم انتقاد میکنه روغن زیاده..پلو فلانه نمک کمه....
همون 26آذر - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:39
مدتیه کلمه ( چی و چیه ) رو یاد گرفته و مدام هرچی رو می بینه میپرسه.. و نمیتونم توصیف کنم که چقد قلبم تندتر میزنه ازین تکرارش..ازین صداش..از حالت غنچه کردن لباش..
11 آذر 98 - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:29
دقیق 3هفته دیگه تولدته جان دلم..امید زندگیم.. صبح به این فکر می کردم که چقدر روزا داره زود میگذره..البته به جز اون روزایی ک مریض بکدی دردت به جونم..روزا داره میگذره..این روزا میای راحت کشوی سنگین و سفت کابینت رو بیرون می کشی..وایمیسی و درای کابینت رو راحت باز می کنی.. وقتی میگیم یک دو...تو میگی سهیا...
دغدغه ی واکسن ! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:57
44 روز دیگه موعد واکسن,ِ تربچه هست و چند روزی ذهنم درگیره..دردت به جونم..+مادر است دیگر .. هووف
19آبان/چون تاریخ وبلاگم به هم ریختست!!! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:57
امروز صبح به محض بیدار شدن و رفتنش تو اتاق..بله کمد دیواری و کارتن خرید اینترنتی های دیروز ک تو کمد جا داده بودم وسط اتاق بود..از اون یکی کمد آینه ای هم یه مگنت وسط اتاق بود که دیگه باباش کنترلش کرده بود دیگه وقتشه قفل کمددیواری درست بشه !
19آبان ساعت18 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:57
عصری رو تو خونه موندمداداشم دوساعتی بود و رفتپسرک خوابهقبل خوابش دیدم کنار پای راستش یه خراش بزرگ خونی هستنمیدونم پاشو به کجا کشونده ک تیز بوده و هیچی هم نگفته و گریه نکرده طفل مظلومِ معصوممپاهاشو شستم و چرب کردم و جوراب پوشوندم بهش و خوابوندمش.و بغض