20آبان ساعت 12ظهر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:57
حس خوب یعنیتماسِ همیشه ی داداش که دارم از سرکار میرم خونه کاری نداری؟ جایی نمیخوای بری برسونمت؟+چه خوب که کسایی باشن تو زندگیمون که حواسشون بهمون باشه.
21آبان..عصر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:57
به باباش گفتم بچه آب میخواد شیشه رو بهش بده..دستای کوچولوشو آورد سمت شیشه و گفت: آبو
21آبان..همین الان
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:57
خدایا یه پول هنگفتی نصیب این همسایه طبقه بالایی ما بکن که برن یه خونه بزرگ ویلایی وسط یه دشت و بیابونی بخرن و همه از شر وجود نکبتشون راحت بشن!!! افسار پاره کردن..از صبح فقط گومب و گومب میاد بالا سرمون !طبق معمول! امروز افسارشون کامل پاره شده!
نون خشک یا چیپس؟
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:57
همسرجان یه بسته نون خشک محلی دیشب خریده مزه پیاز جعفری میده..نون می خوری فکر می کنی داری چیپس میخوری !
3آذر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:57
توی تمام عمرم اینقدر مریض نشده بودم..ک این چندین روز اندازه کل عمرم تن درد کشیدم و تب کردم و کابوس دیدم..از دوشنبه شبآنفولانزا ویروسی شدیدتبی که تا مرز 40 میرفت و برمیگشت دکتر گف ویروس جدیده و مقاوم ب
7آذر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:57
ثبت کنم خلاصه که یادم باشه..ک دیگه ناشکری نکنم..پریروز وقتی دکتر نامه ی بستری در بخش اطفال رو نوشت.. انگار رو قلبم ترک خورد.. پسرکم دچار عفونت ریه شده و..بستری نکردیم..رفته رفته یه کم بهتر شد.. و دیروز باز دکتر..گفت خیلی بهتر شده وضعیتش.. و خدایا خاک درگاهتم..جز تو کی میتونست..جواب اشکامو دادی..خدای...
27فروردین97
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 21:52
امروز 114 روزه شدی 114 روزه زندگی خوش طعم ترهتازگیا وقتی بلندبلند میخندی میخوام زمان همون جا متوقف بشه..و بمیرم..بمیرم برای این تک تک لحظات.
پنجم اردیبهشت98
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 21:52
دیروز واکسن چهارماهگی ات رو زدی..طفلک مظلوم..آرام بودی..ولی ظهر بی قرار هایت شروع شد..گریه هایی میکردی که در این 4ماه سابقه نداشت..تو اشک میریختی و من گلوله گلوله بغض قورت می دادم..مادر بودن عجیب است..خیلی..با هر حرکت و عکس العمل تو گاهی از شادی پر میکشم و گاهی از غم میخوام بمیرم..عشقکِ 62 سانتیِ من
18اردیبهشت98
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 21:52
چطوری دنیای من در 62 سانت ارتفاع و 6 کیلو وزن جا گرفته..من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند.
23اردیبهشت98
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 21:52
شارلوتhttp://teen16.blogfa.com/تو پست آخرش از کفش آل استار گفت و منو برد به سالیان پیش..همین چندسال پیش..که مرتب عشقم شده بود آل استار خریدن..خاکستری..سبز..آبی سرمه ای..کی این همه تغییر کردم؟ کی آل استارها جاشو داد به کفشای راحتیِ زنونه؟ شلوار جین جاشو داد به شلوار مشکی پارچه ای یا جذب..این من نیستم...
24اردیبهشت
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 21:52
با همه ی کمر دردی که بهم عارض میشهوقتی رو پاهام خوابش میبره نگاه بهش آرامش بخش ترین لحظه ی زندگیمه..کوچولوی دوس داشتنی من..مامان به قربونت
31اردیبهشت
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 21:52
تو کانال تلگرامم مینویسم که یکی از سخت ترییین کارای دنیا خوابوندن یه نی نی 5ماهه هست..بعد زل میزنم به صورتت که آروم رو پاهام خوابیدی..تکه ای از بهشت رو پاهام خوابیده..اصلا خودِ خودِ بهشت..
1خرداد
-
تاریخ: 1398/3/30 ساعت: 21:52
فردا " 5ماهه " میشه..به این فکر میکنم که 5 ماهه عاشق ترم.. 5ماهه هرروز صبح که بیدار شدم نگاش کردم و بهش گفتم تو برا منی؟؟؟پسرکم..جون مادر فدات
پنجم آذر97
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 12:59
امروز..اتمام هفته 35 و شروع هفته 36.. جدی حدی داری میای..قدمت رو چشمام..رو قلبم..
23آذر97
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 12:59
چهارسال گذشته رو شب یلدا حداقل 3 منزل دعوت بودیم..و سعی کردیم همه رو به ترتیب بریم.. ولی امسال نمیتوانم به یلدا فکر کنم..به رفتن یا در خانه ماندن.. هیچ برنامه ای نمیتوانم بریزم.. خدا را چه دیدی شاید یلدا تمام برنامه ی ما " تو " شده باشی عزیزدلم.. آمده باشی یا بیای.. قدمت رو چشمام
26آذر
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 12:59
نمیدونم بگم با اومدنت بهت میرسم یا ازت جدا میشم.. قطعا دلم خیلی برای این روزها زیرپوستی تکون خوردنا و لغزیدنات تنگ خواهد شد.. ولی آخ از آغوشت..از لمست..از بویِ تنت..عشقِ مادر..جانِ مادر.. ممنونم که داری منو به بالاترین مقامِ عالم میرسانی..مادر..مادر..
4 دی ماه..
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 12:59
قلبِ من فرش زیر پات جانِ مادر.. پسرکم..فرشته ی کوچکم.. 2 دی ماه..ساعت یک و 25 دقیقه ظهر زمینی شد..
هفتم دی نود و هفت
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 12:59
ساعت 13 و 30 دقیقه امروز پنج روزه میشی فرشته ی کوچولوی من..عاشقتم ک مرد کوچ
هشتم بهمن97
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 12:59
سی و شش روزگیت تموم شد.. مبارکِ ما بودنت..بزرگ شدنت.. دردت به جونم..
ششم اسفند97
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 12:59
روز مادرِ امسال..رنگ دیگه برام دارهامسال منم یه مادرم..و هنوز و هنوز به ذره ای از زحماتی ک مامان برام کشیده پی نبردم..هنوز 64 روز از دنیا اومدنش گذشته و از مسولیتا و سختیای مادربودن شاید سر سوزنی فهمیدم که دربرابر سختیای بارداری خیلی و خیلی سنگینتره..کاش بتونم مثل مامانم مادرخوبی برای پسرک باشم..